غروی اصفهانی » دیوان کمپانی » غزلیات » شمارهٔ ۳۰

از یار نیاز ندیده کسی

جز عشوه و ناز ندیده کسی

گویند بسوز و بساز ولی

این سوز و گداز ندیده کسی

یک ساعت جور ترا بر من

در عمر دراز ندیده کسی

باز آگه اینهمه دوری را

از محرم راز ندیده کسی

جز لطف و نوازش دلجوئی

از بنده نواز ندیده کسی

این شور و نوای عراقی را

در ملک حجاز ندیده کسی

جز از لب مفتقرت هرگز

این نغمه و ساز ندیده کسی