جامی » دیوان اشعار » واسطة العقد » قطعات » شمارهٔ ۵۲

به صحرا دید ماری آن مخنث

که از مردی نبودش هیچ رنگی

ز بیم مار می لرزید و می گفت

که اینک مار کو مردی و سنگی