یک دو پندش داد طوطی، بینفاق
بعد از آن گفتش: "سلامٌ، الفِراق!"
خواجه گفتش: "فی امان الله، برو
مَر مَرا اکنون نمودی راه نو"
خواجه با خود گفت کاین پند منست
راه او گیرم که این ره، روشنست
جان من کمتر ز طوطی کی بوَد؟
جان چنین باید که نیکوپی بود