یار من یار دگر میطلبد دانستم
عاشق زار دگر میطلبد دانستم
عارش آید دگر از یاری و غمخواری من
یار و غمخوار دگر میطلبد دانستم
خون مژگان من از ناز نیارد در چشم
چشم خونبار دگر میطلبد دانستم
رخت برچید ز سودای من آن حسن فروش
سر بازار دگر میطلبد دانستم
من تهی دستم و آن دانهٔ دُر بیش بهاست
او خریدار دگر میطلبد دانستم
دی بزد تیغم و نگذاشت که بوسم آن دست
قتل من بار دگر میطلبد دانستم
غمزه را گفت که کم جو دگر آزار کمال
بر دل، آزار دگر میطلبد دانستم