ز خون دل که به رخسار ماجرای من است
بخوان به لطف که دیباچهی وفای من است
نفس رسیده به آخر، هوس نماند جز این
که بشنوم ز تو کاین مردن از برای من است
به جای دعای، غمت میکنم که دیر زیاد
کزو فزایش این درد بی دوای من است
درون جان تویی، از بهر آنش دارم دوست
وگرنه جان مرا بی تو یک بلای من است
فضول! بین تو که جایی همی نهم خود را
که زیر پای سگ کوی دوست جای من است
چه حد دعوی نیلوفر آن که لاف غرور
زند که چشمه خورشید آشنای من است
بسوختم ز دل و هم به پیش دل گفتم
که روز این دل بد، روز من، بلای من است
کجا روم که مرا کرد بوی او گمراه
که هر سپیدهدم آن بوی آشنای من است
بنال پیش درش، خسروا، که آن سلطان
شناختهست که این نالهی گدای من است