صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۰۵۰

گر تو ای سرو روان خواهی هم آغوشم شدن

از مروت نیست اول رهزن هوشم شدن

برگ عیش من نخواهد جز کف افسوس بود

گر به این شرم و حیا خواهی هم آغوشم شدن

روی گرم عشق خونم را به جوش آورده است

کی تواند سرد مهری مانع جوشم شدن؟

اینقدر استادگی ای سنگدل در کار نیست

می تواند جلوه ای غارتگر هوشم شدن

صبح بیداری شود گفتم مرا موی سفید

من چه دانستم که خواهد پنبه گوشم شدن

آن فرامشکار هم می کرد صائب یاد من

گر میسر می شد از خاطر فراموشم شدن