صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵۲۶

ساقی از جامی اگر خاطر ما شاد کند

به ازان است که صد میکده آباد کند

چشم خفته است غزالی که ندارد شوخی

من و آن صید که خون در دل صیاد کند

۳

آخر ای پادشه حسن چه انصاف است این؟

که در ایام تو عشق اینهمه بیداد کند

یاد ایام جنون بر سر من بارد سنگ

کودکان را چو ز مکتب کسی آزاد کند

جز خط سبز که فرمان سلیمان دارد

آدمی را که تواند که پریزاد کند؟

۶

گل رخسار ترا اینهمه عاشق بس نیست؟

که نظر باز دگر از عرق ایجاد کند

نایتیمانه ز دیوانه ام آن طفل گذشت

می توانست به سنگی دل من شاد کند

ماتم واقعه لیلی و مجنون دارد

هر درایی که درین بادیه فریاد کند

۹

چون رسد وقت، دهد جان به دم تیشه خویش

بیستون گرچه سپرداری فرهاد کند

اگر از سختی ایام شود آدم نرم

روی من تربیت سیلی استاد کند

بخل بهتر ز سخایی که به آوازه بود

تیرگی به ز چراغی است که فریاد کند

خنده کبک شود ناله خونین صائب

بیستون یاد چون از رفتن فرهاد کند