بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۰۶

چو بوی‌گل به نظرها نقاب نگشودم

بهار آینه پرداخت لیک ننمودم

خیال پوچ دو روزم غنیمت سوداست

به این متاع ‌که در پیش وهم موجودم

۳

هزار خلد طرب داشته‌ست وضع خموش

چها گشود به رویم لبی‌ که نگشودم

به رنگ سایه ز جمعیتم مگوی و مپرس

گذشت عمر به خواب و دمی نیاسودم

چو زخم صبح ندارم لب شکایت غیر

همان تبسم خود می‌کند نمکسودم

۶

ز همرهان مدد پا نیافتم چو جرس

هزار دشت به اقبال ناله پیمودم

هوس بضاعت سعی از دماغ می‌خواهد

ز یأس دست و دلی داشتم به هم سودم

ز زندگی چه نشاط آرزو کنم یارب

چو عمر رفته سراپا زیان بی‌سودم

۹

ز عرض جسم‌ که ننگ شعور هستی بود

به غیر خاک دگر بر عدم چه افزودم

تو خواه شخص عدم‌ گوی خواه بیدل‌گیر

در آن بساط‌ که چیزی نبود من بودم