بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۰۸

چو شمع بر سرت اقبال و جاه می‌گرید

به اوج قدر نخندی‌کلاه می‌گرید

در آن بساط که انجام کار نومیدی‌ ست

اگرگداست وگر پادشاه می‌گرید

۳

به عیش‌، خاصیت شیشه‌های می داریم

که خنده بر لب ما قاه قاه می‌گرید

به امتحان وفا جبهه چشمهٔ عرق است

ز شرم دعوی باطل‌گواه می‌گرید

گزیرنیست شب تیره را زشمع وچراغ

همیشه دیدهٔ بخت سیاه می‌گرید

۶

چه سان رسیم به مقصدکه تا قدم زده‌ایم

شکست آبله در خاک راه می‌گرید

به نا امیدی دل‌کیست چشم بازکند

بس است اگر مژه‌ای گاه‌گاه می‌گرید

ز شمع‌کشته شنیدم‌که صبحدم می‌گفت‌:

دگر چه دیده‌ گشایم نگاه می‌گرید

۹

ترحم‌کرم‌توست بروضیع وشریف

که ابر بر گل و خار و گیاه می‌گرید

کراست یادکه در بارگاه رحمت عام

صواب خنده‌ کند یا گناه می‌گرید

نه اشک شمعم ونی شبنم سحربیدل

چه عبرتم‌ که به حال من آه می‌گرید