بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۷

از حادث‌آفرینیِ طبعِ سقیمِ ما

بر سایه خورد پهلوی شخصِ قدیم ما

آفاق را در آتش و آب جنون فکند

خلد و جحیم، صنعت امید و بیم ما

دل مبرم و حقیقت نایاب مدعاست

بر طور ریخت برقِ فضولی کلیم ما

یکتایی آفرید لب خودستای عشق

در نقطهٔ دهن الِفی داشت میم ما

در عالم نوازش مطلق، کجاست رد؟

بخشیده است بر همه خود را کریم ما

جز پیش خویش راه شکایت کجا بَرَد؟

با غیر صحبتی که ندارد ندیم ما

چون سایه سر به خاک ادب واکشیده‌ایم

از زیر پای ما نکشد کس گلیم ما

میدان حیرت صف آیینه رُفته‌ایم

شمشیر می‌کشد به سر خود غنیم ما

آغوش‌ها به حسرت دیدار باز کرد

زخم دلِ به تیغِ تغافل دو نیم ما

شد عمرها که از نظر اعتبار خلق

غلتان گذشت گوهر اشک یتیم ما

بید!ل ز بس‌که مغتنمِ باغِ فرصتیم

گل سینه می‌درد به وداع نسیم ما