سلمان ساوجی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۵

مرا هوای تو از سر بدر نخواهد شد

شمایل تو ز پیش نظر نخواهد شد

اگر سرم برود گو برو مراد از سر

هوای توست مرا آن ز سر نخواهد شد

۳

دلم به کوی تو رفت و مقیم شد آنجا

وزان مقام به جایی دگر نخواهد شد

سرم برفت به سودای وصل، می‌دانم

که این معامله با او به سر نخواهد شد

چنان ز چشم تو در خواب مستیم که مرا

ز خواب خوش به قیامت خبر نخواهد شد

۶

به نوک غمزه چون نیشتر بخواهی ریخت

هزار خون که سر نیش‌تر نخواهد شد

خدنگ غمزه‌ات از جان اگر چه می‌گذرد

ولیکن از دل سلمان بدر نخواهد شد