سلمان ساوجی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۵

بیا که بی لب لعل تو، کار من، خام است

ز عکس روی تو، آتش فتاده در جام است

مرا که چشم تو بخت است و بخت، در خواب است

مرا که زلف تو، شام است و صبح، در شام است

دلم به مجلس عشقت، همیشه بر صدر است

زبان به ذکر دهانت، مدام در کام است

طریق مصطبه، بر کعبه راجح است مرا

که این به رغبت جان است و آن به الزام است

درون صافی از اهل صلاح و زهد، مجوی

که این نشانهٔ رندان دردی‌آشام، است

مکن ملامت رندان، دگر به بدنامی

که هرچه پیش تو ننگ است، نزد ما، نام است

دلا تو طایر قدسی، در این خرابه مگرد

که نیست دانه و هرجا که می‌روی، دام است

محل حادثه است این جهان، در او آرام

مکن که مَکمَنِ ضَغیم، نه جای آرام است

اگر چه آخر روز است و راه منزل، دور

هنوز اگر قدمی می‌نهی، به هنگام است

برفت قافلهٔ عمر و می‌پزی، هوسی

که رهروی و در این وقت، این هوس خام است

رسید شام اجل، بر در سرای امل

ولی چه سود سلمان هنوز، بر بام است