محتشم کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴

درخشان شیشه‌ای خواهم می رخشان در او پیدا

چو زیباپیکری از پای تا سر جان در او پیدا

صبا زان در چون آید دیده‌ام گوید چه بحر است این

که هر گه باد بنشیند شود طوفان در او پیدا

سیه‌ابریست چشمم در هوای هالهٔ خطش

علامت‌های پیدا گشتن باران در او پیدا

چو گیرم پیش رویش باشدم هر دیده دریایی

ز عکس چین زلفش موج بی‌پایان در او پیدا

تنی از استخوان و پوست دارم دل در او ظاهر

چو فانوسی که باشد آتش پنهان در او پیدا

پر از جدول نماید صفحهٔ آیینهٔ رویش

که دائم هست عکس آن صف مژگان در او پیدا

کف پایش که بوسد محتشم و ز خود رود هردم

ز جان آئینه‌ای دان صورت بیجان در او پیدا