اوحدی مراغه‌ای » دیوان اشعار » ترکیبات » شمارهٔ ۱ - در آرزوی کعبه و زیارت مرقد رسول

هوس کعبه و آن منزل و آن جاست مرا

آرزوی حرم مکه و بطحاست مرا

در دل آهنگ حجازست و زهی یاریِ بخت

گر یک آهنگ درین پرده شود راست مرا

سرم از دایرهٔ صبر، برون خواهد شد

شاید ار بگسلم این بند که در پاست مرا

از خیال حجر اسود و بوسیدن او

آب زمزم همه در عین سُوَید است مرا

دل من روشن از آن‌ست که از روزن فکر

ریگ آن بادیه در دیدهٔ بیناست مرا

بر سر آتش سوزنده نشینم هر دَم

از هوای دل آشفته که برخاست مرا

دلم از حلقهٔ آن خانه مبادا محروم

کز جهان نیست جُزین مرتبه درخواست مرا

از هوی و هوس خویش جدا باش، ای دل!

خاک آن خانه و آن خانه‌خدا باش، ای دل!

عمر بگذشت، ز تقصیر حذر باید کرد

به در کعبهٔ اسلام گذر باید کرد

ناگزیرست در آن بادیه از خشک‌لبی

تکیه بر گریهٔ این دیدهٔ‌ تر باید کرد

گَرد ریگی که از آن زیر قدم‌ها ریزد

سرمه‌وارش همه در دیدهٔ سر باید کرد

آب و نان و شتر و راحله، تشویش دل‌ست

خوردِ آن مرحله از خون جگر باید کرد

روی چون در سفر کعبه کنند اهل سلوک

از خود و هستی خود، جمله سفر باید کرد

سر تراشیدن و احرام گرفتن سهل‌ست

از سر، این نخوتِ بیهوده به در باید کرد

شرح احرام و وقوف و صفت رمی و طوّاف

با دل خویش، به تقریر، دگر باید کرد

هر دلی را که ز تحقیقِ سخن بویی هست

بشناسد که سخن را به جز این رویی هست

یا رب! امسال بدان رکن و مقامم برسان

کام من دیدن کعبه است و به کامم برسان

دولت وصل تو هر چند که خاص‌ست، دمی

عام گردان و بدان دولت عامم برسان

جز به کامِ مدد و عون تو نتوان آمد

راه عشق تو، بدان قوت و کامم برسان

صبرم از پای درآمد، تو مرا دست بگیر

به سر تربت این صدرِ همامم برسان

چون هلال ار بپسندی که بمانم ناقص

به جمال رخ آن بدرِ تمامم برسان

هندوی آن درم، ار خواجه جوازی بدهد

صبح! بیرون برو، روزست، به شامم برسان

گر بدان روضه گذارت بود، ای باد صبا!

عرضه کن عجز و زمین‌بوس و سلامم برسان

بوی آن خاک دمی گر برهاند ز عذاب

به نسیمِ خوش آن روضه در آییم ز خواب

ای رُخت قبلهٔ احرار بگردانیده!

شرک را گرد جهان خوار بگردانیده

سکهٔ شرع تو را قوت این دینِ درست

به هر اقلیم چو دینار بگردانیده

کافران جمله ز شوق سر زلف تو کمر

در میان بسته و زنار بگردانیده

روز هجرت به لعاب دهنش خصم تو را

عنکبوتی ز در غار بگردانیده

سِر عشقت، دل عشاق به دست آورده

دستِ قهرت، سر اغیار بگردانیده

شوق دیدار تو دولاب فلک را هر شب

زآب این دیدهٔ بیدار بگردانیده

تحفه را هر سحری باد صبا از سر لطف

بوی زلف تو به گلزار بگردانیده

«انا املح» که حدیث تو در افواه انداخت

قصهٔ یوسف مصری همه در چاه انداخت

بوی مشک از سر زلف تو به چین آوردند

بت‌پرستانِ ختا روی به دین آوردند

آن عروس‌ست کمالت که سر انگشتان

در قمر وصمتِ نقصان مبین آوردند

لشکر طرهٔ هندوی تو بر اهل ختا

ای بسا صبح که از شام کمین آوردند

تا حدیث تو نمود اهل معانی را روی

رخنه در قیمت دُرهای ثمین آوردند

دلشان سخت و سیه چون حجر اسود بود

مردم مکه، که در مهر تو کین آوردند

خفتهٔ عشق تو هر روز فزون خواهد شد

خود چنین‌ست، نگویم که: «چنین آوردند»

برق دل، گرم شد از غیرت و بگریست چو ابر

اندر آن شب که یراق تو به زین آوردند

سِرِّ معراج تو را هم تو توانی گفتن

در دمی بود و از آن دم تو توانی گفتن

آن شب از هر چه به زیر فلک ماه بماند

جز تو چیزی نشنیدیم که آگاه بماند

جبرئیل ار چه در آن شب ز رفیقان تو بود

حاصل آن‌ست که در نیمهٔ آن راه بماند

چون بُراق تو بدید آتش برق عظمت

گشت حیران و در آن آخُر بی‌کاه بماند

داشت هر رقعه وجود تو ز کثرت رختی

رخت آن رقعه چو پرداخته شد شاه بماند

آتشی در شجر اخضر هستی افتاد

چون شجر سوخته شده «انی انا الله» بماند

صبح با آن نفس سرد چو دیر آگه شد

از شب وصل تو با گریه و با آه بماند

دیدنی‌ها همه دیدی و بگفتی به همه

هر که باور نکند، قول تو، در چاه بماند

آن چه در دین تو از امن و امان پیدا شد

نشنیدیم که در هیچ زمان پیدا شد

سر ز بُردِ یمن، ای برق یمان! بیرون آر

دلِ کوته نظران را ز گمان بیرون آر

عَلمِ صدق به ایوان فلک‌ها برکش

لشکر شرع به صحرای جهان بیرون آر

خار دریای دل ما ز فراق رخ توست

دسته‌ای گل ز در روضهٔ جان بیرون آر

هر نشانی که تو داری همه دیدیم، کنون

ز پس پرده رخِ فتنه‌نشان بیرون آر

بی سخن‌های تو قلبِ دلِ ما زر نشود

کیمیای سخن از دُرج دهان بیرون آر

بدعت از هر طرفی سر به میان بُرد، دگر

تیغ اعجاز نبوّت ز میان بیرون آر

ما ز کردار بد خویش ز جان در خطریم

این خطر بنگر و آن خط امان بیرون آر