روح عطار » دیوانچهٔ اشعار » رباعیات » شمارهٔ ۸

ای کژکله از من سخنی بشنو راست

در باغ لطافت چو قدت سرو نخاست

گویم که بده کامم گویی فردا

امروز بده که را امید فرداست