گرم دولت دهد یک روز یاری
کند با من سعادت سازگاری
من و دلبر به یکدیگر رساند
چو خار و گل به یک جا درنشاند
به می خوردن نشینم با دلآرام
ندارم یک زمان خالی لب از جام
گهی میبوسم آن روی چو ماهش
گهی باشد کنارم تکیهگاهش
گهی گل چینم از باغ وصالش
گهی می نوشم از جام جمالش
چو بینم یار مست و خانه خالی
ببندم در بیندازم نهالی
بگیرم سنبل عنبرفشانش
روان در بر کشم سرو روانش
کلاه از فرق ماهش درربایم
قبا از سرو نازش برگشایم
کمر سازم ز دست خود میانش
ربایم شکر از شیریندهانش
گشایم بند آن راز نهانی
بسی با او کنم زآنها که دانی
هر آن راهی که باشد تنگ و دشوار
گشاد اوست کار روح عطار