روح عطار » دیوانچهٔ اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۳۸

کوثر و آب حیات و لب جام و لب جوی

همه بگذار و به جای و لب دل‌جوی بجوی

با لب یار لب جوی و لب جام خوش است

بی‌لب یار نخواهم لب جام و لب جوی

آن دلی گوی سعادت ببرد از میدان

که به چوگان سر زلف وی افتد چون گوی

دلم اندر تف عشقش صفت آتش و موم

جانم اندر کف هجرش مثل سنگ و سبوی

سر من گر برود چون سر زلفش بر باد

نتوانم که بپیچم سر از او یک سر موی

هیچ رویم نگرفت آن دل همچون رویش

این چه روی است خدایا که نمی‌گیرد روی

خواستم شرح لبش گفت خیال لب او

گفت اندیشه باریک کن و شیرین گوی

مطرب آخر غزلی گفته روح عطار

بهر عشاق به چنگ آر و به نوروز بگوی