از سر زلف تو سرگشته شدم تا دانی
کز سر زلف تو دارم همه سرگردانی
ناگه از دور قمر دور خطت پیدا شد
فتنهها خیزد از این دور قمر تا دانی
ماه پیشانی تو ماه فلک کرد هلال
تا همه خلق بگوید زهی پیشانی
چند رانی و نخوانی بر خویشم نفسی
ننشینی و دمی پیش خودم ننشانی
گفته بودی بدهم کامت و جان بستانم
نیک میترسم از آن کم ندهی بستانی
چاره درد دل من کن از آن روز بترس
که به درمان دل خویش چو من درمانی
روح عطار چو خاک قدمت گشت تو نیز
گاه گاهی گذری کن به وی ار بتوانی