روح عطار » دیوانچهٔ اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۲۹

چو ندارد آن نگارین سر صلح و دوست‌داری

من و بعد از این و کنجی و غم و فغان و زاری

سر ما و آستانش پس از این و جان سپردن

تن ما و رهگذارش همه عمر و خاکساری

به هلاک خویش کوشد دل من ز دردمندی

همه دُرد دَرد نوشد تن زارم از نزاری

همه روز با جوانان تو و ناز و عشرت و می

همه شب در آتش دل من و شمع و اشک‌باری

خبرت کجا بود از من و حال من که چندان

ز شراب حسن مستی که ز خود خبر نداری

دل ریش در که بندم چو تو ماه دل‌نوازی

غم خویش با که گویم چو تو یار غم‌گساری

دل زار روح عطار نگاه دار جانا

که حقت نگاه دارد اگرش نگاه داری