روح عطار » دیوانچهٔ اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۲۸

یارا نبود شرط وفاداری و یاری

کز من گذری خرم و زارم بگذاری

هرچند برانی ز بر خویش به زورم

آیم به درت باز به صد ناله و زاری

در خاک سر کوی تو بر مهر وفایت

چندان بسپارم که به خاکم بسپاری

از عشق رخت می‌نگرم طلعت خورشید

بر یاد خطت می‌گذرانم شب تاری

گفتی به سرت آیم و عمرت به سر آرم

ترسم به سرم نایی و عمرم به سر آری

از ضربت شمشیر نبودم خطر و باک

هجران تو زد بر دل من ضربت کاری

داری تو بسی عاشق بی‌چاره ولیکن

بی‌چاره‌تر از روح دل‌افگار نداری