یک صراحی می و طرف چمنی با یاری
نغمه عود و سراییدن خوشگفتاری
غلغل بلبل و بوی گل و نوشیدن مل
گر دهد دست نباشد به از اینت کاری
آخرالامر چو جان از بر ما خواهد رفت
بود اولی که رود در قدم دلداری
بیتو رفتم به تماشای گلستان و مرا
بر دل و دیده ز هر برگ گل آمد خاری
گفتم آن لاله سیرآب از این گلها به
بلبل عاشق گل در رخ گل گفت آری
بعد از این نافه تاتار به یک جو نخرند
گر صبا از سر زلفت بگشاید تاری
تا سر زلف تو شد چون دل من آشفته
چشم من گشت چو یاقوت تو گوهرباری
بار ازاین بیش منه بر دل روح عطار
گر چه از بار ویات هیچ نباشد باری