روح عطار » دیوانچهٔ اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۱۷

بی‌وفا یارا چرا از یار خود ببریده‌ای

آخر ای بدمهر سنگین‌دل چه از من دیده‌ای

یاری این باشد که با اغیار من پیوسته‌ای

دوستی باشد که قول دشمنان بشنیده‌ای

نیک می‌دانی که من یار وفادار توام

نیک باشد کز وفاداری چنین ببریده‌ای

خواستم تا عرضه دارم شرح چشم‌ خون‌فشان

باز گفتم شرح حاجت نیست چون خود دیده‌ای

مبتلای سرو بالای تو گشتم زاین سب

تیرباران بلا بر جان من باریده‌ای

داشتم سر تو پنهان فاش کردی راز من

پرده رازم دریدی رخ ز من پوشیده‌ای

روح عطار از جهان نگزید کس بر جای تو

رفته‌ای یاری دگر بر جای بگزیده‌ای