روح عطار » دیوانچهٔ اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۱۶

ناز پروردی میان خوش‌دلی آسوده‌ای

کی خبر دارد ز داغ و درد گردآلوده‌ای

جان به لب آورده‌ای مژگان به خون آغشته‌ای

دل به دستان داده‌ای خون جگر پالوده‌ای

دردمندی بی‌کسی دل‌خسته‌ای سرگشته‌ای

روز نارامیده‌ای شب تا سحر نغنوده‌ای

هر شبم در آتش هجران بسوزد شمع‌وار

روشنی دیده جمعی و شمع دوده‌ای

ناصحم گوید به ترک یار آتش‌روی گیر

درنگیرد با من ار گوید کسی بیهوده‌ای

تنگ‌دل می‌داردم چون غنچه گل هر نفس

گل‌رخی عنبر به گرد برگ نسرین سوده‌ای

روح عطار است بر دست غمش در خاک راه

ترک شادی گفته‌ای در پای غم فرسوده‌ای