روح عطار » دیوانچهٔ اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۰۶

کار من از دست شد زآن پیش کافتد کار من

بر سر بالین من آرید یاران یار من

ماجرای دیده خون‌بار من روشن کنید

تا مگر رحمی کند بر دیده خون‌بار من

ناله‌های زار من هر شب بسوزد عالمی

خود نمی‌سوزد دلش بر ناله‌های زار من

چند سازد بی‌وصالش این تن زار نزار

چند سوزد در فراقش این دل بیمار من

ای صبا بهر خدا با زلف دل‌بندش بگوی

تا به یاد من نگهدارد دل افگار من

کار من زاری و بارم دوری است از روی یار

ای عزیزان بر چه افتاده است کار و بار من

غیر از این کاری ندارد روح عطار از جهان

گو همه عالم برون آیید بر انکار من