روح عطار » دیوانچهٔ اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۰۱

گر یار خود زمانی در بر توان گرفتن

عمر گذشته دیگر از سر توان گرفتن

گویند دل ز جانان بگیر حاش لله

هرگز چگونه از جان دل بر توان گرفتن

در عمر خود گرفتم یک بوسه از دهانش

گر بخت یار باشد دیگر توان گرفتن

آیا بود که یک شب مست از درم درآید

کآن فتنه را به مستی در بر توان گرفتن

تا کی به بوی زلفش مجمر توان نهادن

تا کی به یاد لعلش ساغر توان گرفتن

جان و دل و سر و زر کردم نثار پایش

یاری چنین همانا کمتر توان گرفتن

شعری که روح عطار از عشق او نویسد

سحر حلال باشد در زر توان گرفتن