صبوحی کرده آن شمع شبستان
درآمد تازه چون گل در گلستان
رخی چون خاطر پرهیزکاران
سر زلفین چون احوال مستان
لبی مانند اشک عشقبازان
دهانی همچو رزق تنگدستان
قدی مانند قول راستگویان
خطی همچون دل آتشپرستان
به هر گامی که بنهاد او دو صد دل
ز دست دوستان بستد به دستان
شکر بگشاد و گفت ای روح عطار
بیا تنگی شکر زاین پسته بستان