روح عطار » دیوانچهٔ اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۹۸

پسته تنگ تو آن دارد و یاقوت تو جان

واین خیالی است محال این نتوان دیدن و آن

سخنت گر نه همه نکته باریک بود

چون تواند که برون آید از آن تنگ‌دهان

کی گشاید گره از موی میانت هیهات

هر کسی نکته باریک گشادن نتوان

به خدای دو جهان آنکه یکی هست که نیست

بی‌تو یک لحظه مرا میل دل و رغبت جان

بسته مو و میان تو بود کوه و کمر

نازکی بین که چه خوش می‌کشد این بار گران

ای که برخاستی و شور ز مجلس برخاست

بنشین یک نفس و خاطر جمعی بنشان

هست پرخون جگر کاسه چشمم هر دم

تا دل خسته من کرد غمت را مهمان

روح عطار مداوای طبیبان چه کند

این نه دردی است که جز درد تو دارد درمان