شبی چون شمع روشندل گذاری کن به بالینم
ببین سوز درون و روی زرد و اشک رنگینم
مشو دور از من ای جان عزیز من که دور از تو
حیات خود نمیبینم گرت یک دم نمیبینم
اگر خواهم که بنشینم دمی در گوشهای با خود
خیال گوشه چشم تو نگذارد که بنشینم
چه پرچین است کز سنبل نهادی بر گل سوری
که من صد درد از آن پرچین پرچین تو برچینم
ز طرف مه نمودی رسته دندان چون پروین
چو برقع بر مه افکندی برفت از دیده پروینم
به زیر لب عقیقت جان از این شوریده میخواهد
فدای آن لب شیرین هزاران جان شیرینم
مکن منعم اگر چون روح عطار از غمت گریم
اگر نه گریه باید کی شود زاین سوز تسکینم