روح عطار » دیوانچهٔ اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۸۵

هر شبی بهر خیالت پیشکش جان می‌برم

جان به لب می‌آورم تا شب به پایان می‌برم

تا دل من آتش درد تو دارد دائماً

می‌رود دودش به سر چون نام درمان می‌برم

شرح قدت می‌دهم طوبی ز قد می‌افکنم

وصف رویت می‌کنم آب گلستان می‌برم

این بلا از سرو بالای بلندت می‌کشم

واین پریشانی از آن زلف پریشان می‌برم

هر دمی چون نام یاقوت درافشان لبت

بر زبان می‌آورم گوهر به دامان می‌برم

صبر من کم گشت که هر دم درد دوری می‌کشم

پشت من خم شد که دائم بار هجران می‌برم

جان اگر چون روح عطار افکنم در پای تو

در به دریا می‌فرستم گل به بستان می‌برم