روح عطار » دیوانچهٔ اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۸۱

چه جفا بود که از یار وفادار ندیدم

چه بلا بود کزآن قامت و بالا نکشیدم

شمه‌ای گر شنود کوه بنالد ز غم من

بهر او آنچه من از دشمن و از دوست شنیدم

کامم این بود که چون عمر عزیزم به سر آید

ای دریغا که بشد عمر و بکامی نرسیدم

آشنا با غم او گشتم و بیگانه ز خویشان

دل در او بستم و از جمله عالم ببریدم

گر چه بسیار به جای من بی‌چاره گزید او

شکر ایزد که به جایش دگری را نگزیدم

گر چه سرو است قدش هیچ به من سایه نیفکند

گر چه مهر است رخش هیچ از او مهر ندیدم

جامه وصل چو بر قامت ما راست نیامد

روح عطارصفت جامه به صد پاره دریدم