به یاد چشم و لبت میخوریم باده مدام
به بوی زلف و رخت میبریم صبح به شام
مدام غصه درد زمانه نتوان خورد
به جای غصه همان به که میخوریم مدام
زداید از دل من ظلمت کدورت دهر
شعاع مشعله آفتاب مشرق جام
شراب ناب که باشد حیات طبع خواص
چگونه ترک کنیم از برای طعن عوام
ز ناتمامی اهل جهان جهان جویند
مرا دو من می صافی و یک حریف تمام
خوشا به موسم گل همچو لاله بر لب جوی
نشسته همقدح لولیان دردآشام
سبک به روح دلافگار ده دو رطل گران
مگر که پخته شود اندکی به باده خام