یاد بادا آن زمان کز وصل روی یار خویش
هر نفس مییافتم کام دل افگار خویش
خرم آن دم کآن بهشتیپیکر حورانژاد
بیت احزانم چو جنت کردی از رخسار خویش
حبذا وقتی که آن چشم و چراغ انجمن
دیدهام را روشنایی دادی از دیدار خویش
لوحش الله زآن نفس کآن دلبر سرمست من
فتنه میانگیختی از نرگس بیمار خویش
گر چه یار خویش با من میکند بیگانگی
من ز جان هر دم بنازم پیش روی یار خویش
میدهی پندم که با عشق فلان کارت مباد
ای برادر هرکسی دانند بهتر کار خویش
داد جان روح عطار از وصال خود بده
تا نخواهد نیمشب داد دل از دادار خویش