دوش آوردند بیرون از خراباتم به دوش
طیلسان با مطرب و سجاده رهن میفروش
بر ثریا میزدند از شام تا هنگام صبح
چنگیان افغان چنگ و ساقیان گلبانگنوش
بیرباب امشب نشاید بودنم در هیچ باب
حاصل عمرم چو بهر باده شد بر باد دوش
نگذرد از جام می آن را که بر ساقی است چشم
نشنود پند کسی آن را که بر چنگی است گوش
ما ز جام باده صافی کنون تردامنیم
دامن از ما دور دار ای صوفی پشمینهپوش
نی چنان از دست شد کارم که باز آیم به دست
نی چنان بیهوش و افگارم که باز آیم به هوش
چشم هشیاری مدار از روح عطار ای پدر
زآنکه گشت از جان غلام شاهدان دردنوش