روح عطار » دیوانچهٔ اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۹

گر نه او زود ز حال دلم آگاه شود

حال من زود به کام دل بدخواه شود

گر شبی همنفسی خواهم و یاری همدم

همدمم خون دل و همنفسم آه شود

بر سر راهی اگر سرو روانش بینم

دل شود خون و ز اندیشه به صد راه شود

ای صبا آه من آهسته به گوشش برسان

تا دلش زآه سحرگاه من اگاه شود

دل ز عشاق همی‌خواهد و دل نیست مرا

جان عوض می‌دهم آن لحظه که دل‌خواه شود

بر سر آیم چو کله چون کمر آیم به میان

اگرم همچو قبا در بر او راه شود

روح عطار شوی کشته عشقش روزی

ترسم این حالت دلسوز به ناگاه شود