غنچه تا در هوس تنگ دهان تو بود
همچو گل هر سحری جامهدران تو بود
از جهان حاصل عمرش نبود جز دل تنگ
هر که او در هوس تنگ دهان تو بود
در میان من و تو موی نگنجد شب وصل
ور بگنجد مگر آن موی میان تو بود
آنکه دارد سپه از روح و روان در پس و پیش
راستی قامت چون سرو روان تو بود
آنکه خون دل مردم به اشارت ریزد
غمزه و ابروی چون تیر و کمان تو بود
دل تو را دادهام و نیست به جانم طمعی
جان من زود ببینی که از آن تو بود
روح عطار اگر از قند لبش مایه نهی
سود بسیار بیابد چه زیان تو بود