روح عطار » دیوانچهٔ اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۳

ز راه لطف به این خسته‌دل گذر کن زود

که جان ز فرقت روی تو کرد تن بدرود

قدم به پرسش من رنجه کن که پیدا نیست

که یک زمان دگر حال ما چه خواهد بود

کسی که جان گرامی به تشنگی بسپرد

گرش کنند طهارت به آب دیده چه سود

به آن رسید که دستم ز دل بباید شست

ز بس که خون شد و از راه دیدگان پالود

بود هنوز دلم را هوای خاک درت

در آن زمان که درآیم ز خاک گردآلود

طبیب بر سر من بیش از این مشو رنجه

که نیست این دل پردرد را سر بهبود

بود ز اشک چو مرجان من نموداری

شفق به دامن این طالق لاجورداندود

ز پاک‌بازی عشق من است و مهر رخت

درون خلوت دل هر صبا که روی نمود

چه آتش است که در جان روح عطار است

که هر نفس به ثریا همی‌رساند دود