چون روان از نظر آن سرو خرامان میشد
خونم از دیده نمدیده به دامان میشد
رفتم از دست چو او بار عزیمت میبست
او روان میشد و گویی ز برم جان میشد
دل زارم ز پیاش میشد و جان از پی دل
آهم از سینه و هوش از تن نالان میشد
دوستان بهر خدا عیب دل ما مکنید
درد او دارد از آن در پی درمان میشد
خواست تا دولت بوسیدن پایش یابم
از سر ناز دگر باز پشیمان میشد
یاد از آن روز که در گرد چمن میگردید
زآتش چهر او آب گلستان میشد
لب و دندان چو به دستارچه میپوشانید
هر زمان از نظرم لولو و مرجان میشد
چون سر زلف که بر عارض او میآشفت
روح عطار از آن گونه پریشان میشد