خدا را همتی یاران که یار از دست بیرون شد
کنارم بحر عمان گشت و چشمم رود جیحون شد
نگار از دست بیرون رفت و پای صبر از دامان
از این پس پایدار ای دل که کار از دست بیرون شد
چگونه راز من پنهان بماند در جهان زاین سان
که اشکم تا به دریا رفت و آهم تا به گردون شد
هر آنچه درد من افزود کم گشت از وفای او
هر آنچ از صبر من کم گشت بر حسن وی افزون شد
لب لعلش بدیدم دیدهام شد معدن مرجان
ز دندانش سخن گفتن حدیثم در مکنون شد
خرد گفتا وثاق او کنم در دیده یا در دل
میان دیده و دل بهر این معنی بسی خون شد
بگو ای قاصد فرخندهپی در حضرت لیلی
که مسکین روح عطار از غم روی تو مجنون شد