هر که را دل سوی آن خط و عذارش میکشد
چرخ خط عافیت بر روزگارش میکشد
وآنک میل سرو بالای بلند میکند
فتنه صد دام بلا در رهگذارش میکشد
از بناگوشی چنان نازک عجب دارم که چون
هر نفس آسیب عکس گوشوارش میکشد
عارضی کز سایه برگ سمن آزرده بود
این زمان چون بار خط چون غبارش میکشد
حبذا زلف سمنسایش که هر شب تا به روز
گه رخش میپوشد و گه در کنارش میکشد
گفت یک شب پیشت آیم تا کنی جان پیشکش
زاین سخن شبهاست تا جان انتظارش میکشد
روح عطار از پی جانان نمیآید ولی
عشق او میآید و بیاختیارش میکشد