روح عطار » دیوانچهٔ اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۵

مرا دردی است دور از وی که آن بهتر نمی‌باشد

در این غم دستگیر من به جز ساغر نمی‌باشد

که گفتا نیست خوش‌ترا ز حیات جاودان چیزی

دمی با یار خود بودن از آن خوش‌تر نمی‌باشد

بمیرم پیش روی یار اگر بختم دهد یاری

ولی با بخت چه‌توان کرد چون یاور نمی‌باشد

به کویش هیچ پایی نیست کآن در گل نمی‌ماند

ز دستش هیچ دستی نیست کآن بر سر نمی‌باشد

به زر سیمین بر آن در بر توان آورد در عالم

چو من زاری بود کارش هر آنکش زر نمی‌باشد

به امیدی که یابم روز وصلش نگذرد یک شب

کز آب دیدگانم خاک کویش تر نمی‌باشد

چه شمشادی که همتای تو در بستان نمی‌روید

چه خورشیدی که مانند تو در خاور نمی‌باشد

نشان پای شبدیزت شده است از اشک من گلگون

نگه کن رهگذار خود گرت باور نمی‌باشد

سر و سامان مجوی از روح عطار ای پدر زاین پس

که او را این زمان پروای پا و سر نمی‌باشد