یار من آب خضر در شکر مینوش دارد
ظلمتی در هر شکنج سنبل گلپوش دارد
من دلی سرگشته دارم در پریشانی چو زلفش
او گلستانی ز رخ چون خون من در جوش دارد
از لطافت صد گره در سنبل پرچینش یابی
وز ملاحت صد سخن در پسته خاموش دارد
با خیالش دست در آغوش دارم شب همه شب
ای خوشا آن کس که با او دست در آغوش دارد
تا سحر میداشت دوشم همچو شمعی دل بر آتش
امشبم یک سر بسوزاند گرم چون دوش دارد
چشم آن دارم که هر ساعت نیندازد ز چشمم
حلقه در گوش ویام آن به بود کم گوش دارد
ترک سر چون گفت بر خاک درش دل تا کی آخر
روح عطار این حدیث عشق در سرپوش دارد