مسلمانان دلم سودا گرفته است
هوای یار بیهمتا گرفته است
همه شب دارم از غم دست بر سر
که دلدار از سرم پا واگرفته است
اگر لعل لبش آب حیات است
چرا زاو آتش اندر ما گرفته است
به قدش کی رسد دست تمنا
که کار قامتش بالا گرفته است
مهش از مشک دارد طوق نی نی
سمن در عنبر سارا گرفته است
میان دیده شبزندهداران
خیالش روز و شب مأوا گرفته است
مگر آن فته رفت از خانه بیرون
که در بازارها غوغا گرفته است
خدنگ آهم از گردون گذشته است
فغانم در دل خارا گرفته است
سر و سامان مجوی از روح عطار
که از سودا ره صحرا گرفته است