آنکه اندیشه وصلش مدد جان من است
گرد خاک قدمش چشمه حیوان من است
گفتمش باده مخور فاش که دور قمر است
گفت ساقی بده آن باده که دوران من است
گفتمش عاشق آن ماه تمامت شدهام
گفت روشن مکن این قصه که نقصان من است
گفتمش آرزوی عمر دراز است مرا
گفت هان آرزویت سرو خرامان من است
گفتمش موی شکافم چو دهانت جویم
گفت این قاعده نطق درافشان من است
گفتمش کیست که در گرد ضعیفان گردد
کمرش گفت که این داعیه در جان من است
گفتمش چیست که آب خضر از وی خجل است
گفت آبی است که در چاه زنخدان من است
گفتمش مطلع ماه است گریبان شما
گفت نی مطلع خورشید گریبان من است
گفتمش خون دلم نرگس فتان تو ریخت
گفت این لازمه نرگس فتان من است
گفتمش حال دل زار پریشانم چیست
گفت در بند سر زلف پریشان من است
گفتمش غنچه سیراب چرا تنگدل است
گفت کز واسطه پسته خندان من است
گفتمش خط تو بر خون من آورد برات
گفت فرمودنش اولی است که فرمان من است
گفتمش بر گل رویت که سرآید گفتا
روح عطار که او بلبل بستان من است