روح عطار » دیوانچهٔ اشعار » قصاید » شمارهٔ ۲

عید آمد ای نگار بیا و بیار می

بی‌می چه ناخوشم بده آن خوش‌گوار می

از می خمار دارم جامی می از خمار

باشد خمار از می و دفع خمار می

چندین چه می‌خوریم غم دور روزگار

باری خوریم بر طرف جویبار می

چون گشت روی لاله پر از ژاله خوش بود

با یار لاله‌روی سوی لاله‌زار می

عین فتوح باشد وقت صبوح چنگ

اصل حیات باشد فصل بهار می

دورم چراست جام غم از جور روزگار

دستی برآورم خورم از دست یار می

با دست پرنگار درآمد نگار من

گفتا که هان بنوش ز دست نگار می

گفتم چرا خمار گرفته است نرگست

گفتا که دوش خوردم بی‌اختیار می

گفتم که غم نمی‌خوری از روزگار بد

گفتا خورند دفع غم روزگار می

گفتم که چند یاران بودید گفت چار

یک بنده و دو شمع و سه چنگ و چهار می

خوش‌دل شدم چو با دگری می ‌نخورده بود

لعلش به بوسه سودم گفتم بیار می

برخاست کرد خدمت و بگرفت ساغری

خوردم به شادی رخ آن غم‌گسار می

بگرفتمش چو تُنگ شکر تَنگ در کنار

چون جام باده کآورد اندر کنار می

کردیم تا به روز من و یار و چنگی‌ای

عیشی به آن صفت که خورد شهریار می

شاه جهان اتابک اعظم که عدل او

بنهاد رسم آنک نیارد خمار می

افراسیاب خسرو جمشید‌مرتبت

آنک آورد به مجلس او افتخار می

ای خسرویی که پیش لب باده‌نوش تو

ساغر بر او درآمد و شد شرمسار می

بس فتنه بود در سر می وز نهیب تو

کرده است عافیت ز جهان اختیار می

گردند شیرگیر سراسر سپاه تو

بر یادت ار خورند به روز شکار می

جمشید پیش‌بین که خداوند جام بود

از بهر ساز بزم تو کرد آشکار می

چون عزم بزم سازی گوید فلک به ماه

کز جام مهر شاه جهان را برآر می

بادا مدام دشمن تو خون‌جگر چو جام

زآن خوارتر که هست بر روزه‌دار می

ماهی به بارگاه خودش ره نمی‌دهد

آن مه به نزد خلق ندارد وقار می

گر سوی باده گوشه چشمی کنی کنند

بس زاهدان گوشه‌نشین اختیار می

تا چنگیان زنند به وقت صبوح چنگ

تا می‌خوران خوردند به فصل بهار می

بادا بهار عمر تو بی‌آفت خزان

بادا به چنگ عشرت تو پایدار می

تا در جهان نتیجه انگور می بود

بادا مدام طبع تو را سازگار می