گرد رخت صف زده است لشکر دیو و پری
ملک سلیمان تو راست گم مکن انگشتری
صلح جدا کن ز جنگ زآن که نه نیکو بود
پایگه شیشهگر دستگه گازری
عشق تو همچون فلک خرمن شادی بداد
صد کس را یک کری یک کس را صد کری
از پی موی تو شد بر سر کوی خرد
دیده اسلامیان دیدهگه کافری
کفر ممکّن شدی با مدد جزع تو
گر نزدی جزع تو موکب پیغمبری
بسته زلف تواند ساکن رخسار تو
قافله نیکویی طایفه دلبری
عشق تو آورد راه جستن بیهمرهی
وصل تو آورد رسم کشتن بیداوری
هجر تو مانند وصل هست روان بهر آنک
بر سر بازار تیر کور بود مشتری
عقل در دل بکوفت عشق تو گفت اندر آی
صدر سرای آن توست گر به حرم ننگری
چشم تو هر دم به طعن گوید با چشم من
مهره به دست تو بود کم زدهای خونگری
زلف تو بر دوش تو گفت به گوش دلم
هم بخری ای فضول هم دگران را بری
گفت دل من به او رو رو و یاوه مگوی
مرد به دوزخ رود بر طمع مهتری
گر چه ز حد درگذشت بر چمن باغ عشق
صبر تو را فربهی زخم مرا لاغری
باشم گستاخوار با تو که لاشی کند
صد گنه این سری یک نظر آن سری
حسن تو جاوید باد تا در سودای تو
طبع عمادی به سحر ختم کند شاعری
چون ز تو کس برنخورد باری بر آب کار
خدمت خسرو گزین تا تو ز خود برخوری
شاه فرامرز را دولت دین را عماد
خسرو مازندران مایه نیک اختری
ای به عفو کرده خو چون ملک دست راست
وی به علو برده داد از فلک چنبری
تیغ تو را بی قیاس چشم پدیدار شد
تا کند از یک مکان در همه جا ناظری
هست تو را آن چه بود بهر تو بود آن چه هست
نیست تو را آن چه نیست رهبر هستیگری
پیش تو در یک مکان رسته شد و رسته شد
قادری از عاجزی عاجزی از قادری
آب شود پشت پل چون تو به او بنگری
پل گردد روی آب تا تو از او بگذری
یاور عمر و دلت باد بقا و نشاط
تا که بخواهد خدای از در کس یاوری