بهاء ولد » معارف » جزو اول » فصل ۸۵

«أَلمَ نجَعَلِ الأْرْضَ کِفاتاً. أَحْیاءً وَ أَمْواتاً »

گفتم ای آدمی! همه زیرکی‌ها و حِرفت‌ها و نسل‌ها و همه چیزها را خاک شدن می‌بینی، و هیچ از خاک برآمدن نمی‌بینی. زر که به دست گرفته خاک می‌کنی، دو گوهر شب‌چراغِ چشم بر طبق نهاده خاک می‌کنی، عقیق و یاقوتِ دل را خاک می‌کنی. گوش که ریح را دور کند و روح را نوش کند و آن دمی که چهار طبع در وی مرکّب است؛ روح، کلمه‌ی حقیقت آدمیّت را برگیرد بر روی هوا تا به گوش رسد، و چادرِ چهار طبعِ دم در هوا بماند و عروسِ روحِ معنی در وی رود؛ و تو این همه را خاک می‌کنی. اکنون این همه معانی را چه خاک می‌کنی و خاک را تباه می‌سازی.

و خاک از خود خاک نیست؛ خاک را خاکی ما داده‌ایم، باز از آن خاک پاره را آدمی گردانیدیم و قدم او را بر روی خاک روان کردیم، تا بدانی که خاک را خاکی از وی نبود، به خواستِ ما بود. همچنان بدان که جمله خاک را توانیم در هوا کردن، و خاکی را از وی ناچیز نتوانیم کردن و او را یا حیوان یا عرصه ‌بهشت و یا اجزای دوزخ می‌توانیم کردن. و همچنین باز هر چهار ارکان را و آدمی را از روی خاک در سینه‌ی خاک بردیم، همچون مادر که فرزند را گاه بر رو نهد و گاه بر سینه نهد.

سؤال کرد که آدمی بعد از آنکه خاک گردد، او را دور می‌نماید از طبع چیزی دیگر گشتن و به آسمان رفتن. گوییم همه تغییرها و تبدیل‌های حال و صفت و نقل کردن از مکان به مکان و همه چیزها از طبع دور است، همان مقدار که آدمی از زمین به آسمان رود. این همه تغیرّها برخلاف خاصیّت و صفت مغیرّ عنه است، و اگر اتحّاد صفت و خاصیّت بودی میان چیزها، خود شیء واحد بودی و تغیرّ محال بودی. پس شان اللّه همه تغیرّ است، تا بدانی که اللّه همه برخلاف عادت می‌کند، الاّ آنک تغیرِّ بعضی چیزها زودتر است و پیشتر است و تغیرّ بعضی دیرتر است و کمتر است، و این مقدار دلیل عدم نکند. و متصوّر مدار قبول تغیرّ آمد و صیرورة الانسان شیئا آخر و به آسمان بردن متصوّر است « ثمُ أَنْشَأْناهُ خَلْقاً آخَرَ فَتَبارَکَ اللَّهُ أَحْسَنُ الخْالِقِینَ»

اکنون ذات او و صفات و سما و ارض و ما بینهمای او، و خلق او و قهر او و لطف او و جهات او و صور او؛ فعلم انّه لا إله الاّ هو و لا موجود الاّ هو.

و اللّه در همه صنع‌ها تشبیه و تصویر دارد، و بنده را زهره نی که او را صورت و تشبیه گوید؛ « لَیْسَ کَمِثْلِهِ شَیْءٌ وَ هُوَ السَّمِیعُ الْبَصِیرُ» و تعظیم و قهر در عین این باشد که کسی را سامانِ سخن گفتن با لب‌ها نبود، گرچه حقیقتِ مردم همه سخن است، یعنی هرکس به سخنش معلوم می‌شود، نیکیِ او و بدیِ او و گوهرِ او و منزلتِ او همچون غنچه و شکوفه که شکفد و همه باطن خود را به خلق می‌نماید که هیچ پنهان نمی‌ماند. چنانکه تا خورشید نباشد و هوا و ارض و سما نباشد ذره ننماید، همچنان تا اللّه نبود، صورت و شکل ننماید و چیزی نجنبد؛ اینچنین طالب و رحیم که اللّه است، می‌دان که کسی را مرده رها نکند

و اللّه اعلم.