بهاء ولد » معارف » جزو اول » فصل ۸۲

«خَلَقَ الإِنْسانَ مِنْ صَلْصالٍ کَالْفَخَّارِ وَ خَلَقَ الجْانَّ مِنْ مارِجٍ مِنْ نارٍ»

هر کسی را در خود قرار باید گرفتن و در کوی اعدا فرو نباید آمدن. تو خاکی، به آبت باید ساختن، چنانکه باد به آتش سازد. و انبان دلت را سر بنظر مگشای تا از دهانت باد سخن وزان نشود و غبار خیراتت را پریشان نکند. چنانکه نباتی نروید، صلصال باش تا دست بر تو نزنند. در بانگ مه آی و افکنده باش تا که همه نبات از تو روید و از آتش نسوزد. اندیشه‌‌ی تو از حالِ خود و از حالِ متعلقان خود، آتشِ توست؛ تو خود را فراموش کن و از احوال خود میندیش تا آتش تو کشته شود، به مقامِ خود بازآیی در این جهانِ خاموش. و افکنده باش تا در تو امیدِ آن‌جهانی قرار گیرد، زیرا که سبزه‌ی خرمیِ دل از خاکی‌شدن باشد. و از آتشِ منظرها بگذر و چشم دل را نگاه‌دار تا پُرخاشاک نشود، که «غضّوا عن هوی ابصارکم»؛ تا به پل صراط برسی و آسان برگذری و به بهشت پیوسته شوی. و بهشت آن است که ازاین معانی کمال و خوشی بباشد تو را، بی‌اوصاف نقصانی که در دار دنیاست. هرگاه که مستغرق خوشی شدی که دگر هیچ وصف نقصان را نبینی، آن صفت بهشت باشد

و اللّه اعلم.