«ثمُ أَماتَهُ فَأَقْبرَه»
یعنی هر ریزهی شما را در هوا و در هامون در زمین مرده باشد و زمین هموارشده باشد و تو ندانی که گور کجاست و اللّه داند که کجاست، و آن رمهی اجزا را او پراکنده است، نداند که کجاست؟ هر اجزایی را در رحمها مستودع او نهاده است به دست دایگان، نداند که کجاست؟
شاهین بک آنجا بود، دیدم که میخندید. گفتم: سر از دهان اژدهای جهان بیرون نیاورده چرا میخندیدی؟ آسمان و زمین چون دهانی را مانَد از آنِ این اژدهای جهان، و دندانهای زیرینش ستارگانند و دندانهای زبرینش کوههااند و خلقان چون کرمکانِ دندانند. باز این دهن دهنهی شیر را ماند، اگر پرخنده مینماید و لکن پرآفت است. کاروانی که در زیر عقبه میرود و یا در زیر جری میرود و بیم است که پار ه بسکلد و بر سر کاروان فروآید، آنجا چه جای خنده باشد و چه جای قرار باشد ایشان را؟ همچنان تو در زیر جر مجرّهی آسمان میروی ناگاه باشد که درزی کند و به سرِ شما فرود آید، چه خنده است؟ هرگاه که به سرای سلامتی برسی که دارالسّلام است، آنگاه هرچند میخواهی میخند «َالْیَوْمَ الَّذِینَ آمَنُوا مِنَ الْکُفَّارِ یَضْحَکُون » .
چه خیرهرویی میفروشی؟ کدام روی بر خیرهرویی سلامت ماند تا تو به خیره رویی کار به سر بری؟ و کدام دیده شوخ و شنگ برقرار ماند تا تو شوخچشمی میفروشی؟ آن خرک را اگر جامه و یا بارش فروگیرند او به غلطیدن رود و دست و پای بیندازد و جفته درانداختن گیرد، امّا از خداوند نجهد. اکنون املی است آدمی را تا در مرگ و آن یک ساعت بیش نیست که «الدّنیا ساعة»، یعنی در مقابلهی ملک آخرت و بقای آخرت دنیا کم از ساعت است، و لکن تقدیر آن ندانی به ساعت تقدیر بیش نیست.
سؤال کرد که کفرِ یک ساعته را عقوبتِ ابد چه حکمت بود؟ گفتم عالمی آفریدهاند از بهشت و دوزخ و هر چیزی سبب آن ساختهاند. به سبب هوای هر کسی عالمی زیر و زبر نکند. زهر را چون خاصیت این آفریدهاند چون بخوری بیجان شوی، چون طبیب و غیر طبیب و دوستان با تو گفتند خاصیتِ آن را، چون بخوری آن را ندانی که بیجان شوی و تا قیامت اجزای تو متفرّق باشد و آن ابطال کردن خود را مضاف به تو دارد، هیچ خللی نباشد در اکرام اللّه. اگر چه زهر یک ریزه است امّا چنین عمل قوی میکند. اگر چه کفر نیز ریزه مینماید ولی چنین عمل قوی دارد. باز یک ریزه گستاخی که با ملوکِ این جهان میکنند گردنش میزنند آن کس را، و تا قیامت معطّلش میکنند، با همهی نقصان و رسوایی که ایشان راست. کسی که به این چنین حضرتی گستاخی کند ببین که حالِ اینچنین کس چگونه بود؟ کسی را که بر خود غالب و قادر دانی و منعم و سخی و جواد و عفوکنندهی خود میدانی پیش او به ادب میباشی و شکوه میداری و گوش به فرمانِ او میداری، و تا ندانی که رضای وی در آن است پیش او لب نیاری گشادن به خنده. مگر اللّه را بدین اوصاف نمیدانی که هیچ شکوه نمیداری؟ تو به چه چیز کسی را بدین اوصاف میشناسی تا از او شکوه میداری و میترسی؟ مثلا شما جمله که اینجا نشستهاید، اگر در شما این دریافت و عقل و حیات و روح و شنوایی و گویایی و بینایی نباشد، این صورتها را هیچ گویی که ای عالم و ای قادر و ای شجاع و ای پردل، و یا از ایشان هیچ دهشتی داری؟ بلکه جمله را چون در و دیوار دانی. پس معلوم شد که این اوصاف احترامی و اختصاصی ندارد بدین صورت، چون تصوّر انفکاک هست. چو این صورت میبینی و این اوصاف را در این صورت به چه میدانی که از وی شکوه میآیدت و احترامش میکنی؟ قدرتش را هیچ بدیدی که کجاست و علمش را بدیدی که کجاست و شجاعتش را بدیدی که کجاست و حیاتش را بدیدی که کجاست؟ هیچ از اینها ندیده، و لکن چون کاری کرد که عاجزان آن را نتوانند کردن گویند قدرت دارد، و چون عطایی بخشید گویند جود و سخاوت دارد، و اگر حمله کند گویند شجاعت دارد؛ چون این آثار را ببینی بدین آثار بدانی که بدین صفت است و یقین میدانی و معاینه میدانی بدانکه صفاتش را ببینی تا همه احترامها بجای آری. چگونه است که مخلوقات را به آثار یقین میدانی و معاینه میدانی و تو را شکی نیست، و خداییِ او را و صفات کمال او را به آثار نمیدانی و موقوف میداری بر دیدن، و هیچ احترام نمیخواهی تا به جای آری؟ چون تای دلت به آب شفقت روان بینی بدان که آن اثرِ رحمت اللّه است بدان اثر. بدان که اللّه را رحمت است با تو، تا او را رحمت نباشد تو را چگونه رحم دهد؟ چون در خود توانایی بینی بدان که قادریست که این قدرت را در تو هست کرده است الی غیر ذلک. یکی از آثار صنع آفرینش سیمرغِ سال است که چهار جناحِ چهار فصل را میگشاید، کمینه پَرَش از مشرق تا مغرب میگیرد؛ و اللّه اعلم.