ای صبا رو ز من اندر بر مجدالشّعرا
گو که ای از همه صاحب نظران بهترکا
چند شعری که فرستادی و پرسیدی حال
بود از دلبرکان الحق دلبرترکا
نر خری خواسته بودی که فرستم به برت
بفرستادم و شو بهرش مدحت گرکا
گرد سم گرد کفل پهن جبین پهن بغل
هیچ نقصی به تنش نیست ز پا تا سرکا
باشدش از سپری پهن ترک پیشانی
گوش او هست بسی تیزتر از خنجرکا
در سیه شب کسی از دور گر او را بیند
از سفیدی به گمانش که بود اخترکا
خرگو این است و چنین است یقین است یقین
که خر ار خوب بد به بود از اشقرکا
خر شاهان نبود لیک بود شاه خران
می سزد گر بنهی بر به سرش افسرکا
نیست بحرانی از او لیک نسب گردانی
هست بحرانی او را پدر ومادرکا
بو به سرگین کند اما نزند هی کچکا
پس ماده دود اما نکشد عرعرکا
لیک گاهی که کشد عرعر از عرعر او
می شود گوش ملک ها به فلک ها کرکا
اگر آید بدت از عرعر او عیبش نیست
خر چنین است به چشم بدیش منگرکا
مر نه خلاق جهان گفته در اوصاف خران
که ز هر صوت بود صورت خران انکرکا
تاکنون هیچ به پشتش نرسیده است قشو
خاردار پشت به دندان نشمارش گرکا
نعل بر پای ندارد قدمی گر لنگد
شده سائیده سمش نیست ز درد ورکا
عاشق کاه و جو است و به وصالش نرسد
از غم هجر بوده باشد اگر لاغرکا
یک دو ماه دگر ار بود در اینجا می شد
ز استخوان تن او شخص کند مسطرکا
از جو و کاه نباشد دلش آگاه ولی
گاهی از راه نیارد کمی از صرصرکا
گر خورد کاه و جوئی یا علف و برگ موئی
رود آنگونه که گوئی بود او را پرکا
می تواند که دمی سیر کند گرد جهان
گرد آن نقطه در دایره چون پرگرکا
خواهی ار خوب بدانی به چه اندازه دود
با خیال است به تک نیک به یک لمبرکا
راهها راکه نرفته چنان است بلد
که توگوئی ز پی دزد رود پی برکا
گفته بودی که ز اشعار مرا معجزه است
می سزد گویم اگر هستم پیغمبرکا
پس ده از کاه کشان کاهش و جو از جوزا
چون براقت چو برد بر فلک اخضرکا
تا شود زود ترک فربه و نیکو دم و یال
کن سفارش متوجه شودش مهترکا
هان نصیحت کنمت محترمش دار وعزیز
نه که سرگین کنیش بالین یا بسترکا
چند روزی که در اصطبل تو ماند، نه عجب
که شود شاعرکی همچو فلان سرورکا
گر کند سرکشی و گر زند از پای لگد
گو به گوشش خرکا ای خرکا ای خرکا
یاد از ان روز بیاور که در تحشام بدی
خسته ومانده تر ازهر شتر و استرکا
گر بخواهی بفروشیش به قیمت بفروش
هم برش کن به ترازوی به سیم و زرکا
نه چه گفتم که فزون است بسی قیمت او
با زر وسیم نمائیش اگر همبرکا
هست شعر من ومجدالشعرا در شیراز
گوکه از هند نیارنددگر شکرکا
بسکه از دولت دلدار بلنداقبالم
هی بریزد ز دهان قلمم گوهرکا