از منش بیموجبی یار ار غباری بر دلست
حاش الله گر مرا زان گرد باری بردلست
در جواب او
رخت را از گرد اگر اندک غباری بر دلست
تا نیفشانم، مرا زآن گرد باری بر دلست
با گلیم جهرمی میگفت نطع بردعی
کز حصیر و بوریایم خارِ خاری بر دلست
آتشین والای گلگون را ز ته بگشودهاند
یار شاهدباز را از وی شراری بر دلست
صوف و اطلس مینهند از عشق هم داغ اتو
آفرین او را که داغ مهر یاری بر دلست
کرده در سوراخ دایم مار دامک را دراز
بوالعجب کاری که او را بار ماری بر دلست
گرچه گشتم بیقرار از پیشواز نرمدست
شادمانم کین غمم از غمگساری بر دلست
راه کاری را ز روی شانه کاری ساز پاک
پوستین را گر ز خاک ره غباری بر دلست